یکی گفت: آرامش
گفتم: کدام؟! میان کودکی هام جا مانده
باز گفت: آرامش
گفتم: روی گل های قالی مادرم
گفت: آرامش
گفتم:میان موهای سفید پدرم
گفت: آرامش
گفتم: روی پنجره اتاق خانه مان
گفت: آرامش
گفتم:هر چه بود رفت
گفت:خدا
گفتم:او هم میان شادی کودکانه ام جا مانده . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:5 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
بی هیچ نگاهی به سکوت دلگیرم
بی هیچ عشقی به دل کوچکم
سایه ها در گذرند
پای گریز ندارم
دل تنگ گذشته هایم
و گریزان از فردا
دلم گرفته
آغوش آبی تو را کم دارد
و لباس هام در گنجه های سبز کودکی
به انتظار من نشسته اند
درخت های انار باغچه مان
تاب کودکیم را بسته اند
من میان امروز گم شده ام . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:29 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
مردمک خیالم پر بود از پنجره های بلند
که در پس آن ها سبزی پیر، اما همیشگی پاشیده بودند
اینجا نشسته ام
خورشید غروب کرده
و زمان آبستن دستهای کوچک من است
تنها سی ونه قدم مانده تا دستهایم فریاد کنند
صدای قلبش را می شنوی؟
عقربه های زمان
مانند پیکان های زهرآگین در قلب دستهام فرو می روند
انگار قلب دستهام را به بهشت می برند
و آن هیاهوی سبز است که به پیشواز قلب سرخ من می آید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:36 قبل از ظهر توسط زینب امیری مقدم
نغمه های بی صدا
و قلب های بی تپش
انگار خدا میان هیاهوی تنهایی من
و دست های قاصدک بهشت
گم شده است
سایه های سپید
از صاحبان سیاهشان می گریزند!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:36 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
امروز شب است
آسمان خوابیده است
دستهام کوتاهتر از همیشه اند
و خورشید تاریکتر از هر روز
راستی چرا ؟
خورشید آبیم
چرا تاریک می شوی ؟!
شاید آبستن حضوری تازه ای . . .
مثل قطب می مانم
نیمی را شب
و نیمی دیگر را نمی دانم !
گذرگاه خورشید قطب نیست
امروز شب است
و آسمان دیروز هم شادی نمی آورد
میان سوالهام دست و پا زنان
و شعاعی از آسمان پاسخم
که هرگز نمی شنوم
امروز شب است
من صدای گریه ی اشکهام را می شنوم
چشمهام شکسته اند
انگار باید کور باشند
- میان نامه هام به دنبال خطی
- میان کدام نامه ها
نگرانم
فاصله ی میان انگشتانم زیاد شده
اینجا امیدی نیست
حتی بوی سیگار هم نمی آید
و من به فردا که نه
شاید
به هیچوقت فکر می کنم . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:46 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
آه چه خوابی!
زمین پر بود از آبهای سبز وسرد
ابرها شکوفه کرده بودند
لبهات بوی باران می دادند
وخدا می خندید
در چراگاهی دور
گله ای بود از سیب و انار
به انتظار درخت چوپان
آنجا انگار
سایه ها نشسته اند
چای می خورندو خاطره می گویند
از روزهایی که درخت بودند
خواب دیدم
چه خوابی!
چشمانم بر بالایسپیدار ها آواز می خواندند
و خدا می خندید
جیرجیرک هاصداشان را
و کفشدوزک ها خالهاشان رابه تو هدیه دادند
وتو دستهات رابه قاصدک بخشیدی
همسفر بودی با باد
و من خواب بودم
خواب . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:36 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
میان دست های قاصدک روی خاک
اندوه من نشسته بر مزاری سبز
- دانه های سرخ انار
پیشاهنگ زمان شده اند
تا لب هام روی باد شکوفه کنند
اینجا جیر جیرک ها هم عاشقانه تر سرود می خوانند
تمام شب به چکمه های قرمزم فکر می کردم
آنجا هوا سرد است ؟
آخر بهار چشمهایش را با تو مدفون کرد
گلدان های من خالیند از سبزی تو. . .
انگار حرفهاش تمام نشده
قاصدک را می گویم
همیشه دی پر است از حرف های سبز خاکستری
میان پروانه ها می خوابم
و سحر گاه
چشم هام روی بال پروانه هاست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:9 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم
کنار من نشسته ای
میان دستهات غم دیروزهاست که می تپد
این بار با چشمهام تورا نقشی می کنم بر آسمان
مژگان تنهایم را
به مرکب اشکهایم آغشته می کنم
و دیروزها را بر گونه های سپید باران نقش می زنم
ببین
تو ایستاده ای
با لبخندی سپید و موهایی سبز
و من چشمانم را به دانه های سرخ انار میدهم
نقاش من نیستم
تویی!
گنجشک ها میان موهات لانه کرده اند . . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:48 بعد از ظهر توسط زینب امیری مقدم




